
تا که بوديم نبودیم کسي
کشت ما را غم بي هم نفسي
تا که رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند

امروز هم مثل فرداست؟
سالها بود از آمدنش می ترسیدم و باز
برای پیشوازش ثانیه ها می شمردم
امروز آیا من مسخ خواهم شد؟
یا روزیست مثل دیگر روز
شاید امروز من ز خود بیزارم
اما فردا روزیست مثل دیگر روز
و فردا و فرداها هم...
رفتن به مسلخ عاطفه
چقدر می آزارد کبوتر خیالم را
و تو گویی
انداختن دار مجازات
بتواند بار گناهم را
در نگاه مهربانت
از روان پریشانت بزداید؟
نمی دانم
شاید امروز هم مثل فردا باشد...
نبرد سختی است
جولان پستی در وادی نیکی
تو گویی دیگر نیکی نخواهد بود؟
دیگر پاکی نخواهد بود؟
نمی دانم
امروز هم مثل فرداست
اما دیروز هرگز مثل فردا نبود
تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال آدمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
شور و شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو


نوشته شده توسط niki در سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 9:24 |
لینک ثابت |
---------------------------------------------------------------------